پارت چهل و نهم :

صبح شنبه، مهتاب هر شیوه‌ای به کار گرفت که داوود چند ماه دیگر صبوری کند اما موفق نشد و به ناچار برای دادن آزمایش و عکس همراه او راهی کلینیک شد.
تا ظهر معطل شدند و جوابش ماند برای چند روز دیگر. چند روزی که برای مهتاب مثل برق و باد گذشت اما برای داوود به سختی.
بالأخره با گرفتن جواب راهی مطب شدند. دکتر ابتدا آزمایش داوود را نگاه سریعی انداخت و با تأیید سر کنار گذاشت. سپس چند دقیقه برگهâ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    0

    نمیدونم چرا حسم میگه *** میاد جای داوود و میگیره مهتاب و خوشبخت میکنه😂 حسم اینو میگههههههه

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنونم از رمان خوبت برای دومین بار که میخونمش.مریم بانوی عزیز قلمت عالیه خسته نباشی عزیزم 🙏🏻❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    فخری خانم جان، ممنونم از نگاه و وقتی که میذارید بانو🥰🌸🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    4

    ای داد بی داد مهتاب بیچاره.رعنا بفهمه غوغا میکنه البته شاید.🤔.

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ببینیم چی پیش میاد... امان از این رعنا خانم🤦‍♀️

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    1

    چرا بدبختی همیشه مثل سیل رو سر آدم می ریزه ولی خوشی مثقال مثقال

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه😥. ولی زندگی با همین اتفاقات جریان داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️